خرید بک لینک
تمام حرف های نگفته ام الان ساعت ۱۱:۰۵ شبه، نشستم توی ایستگاه منتظر تراموا. دارم از کتابخونه برمیگردم خونه، با هم گروهیم نشسته بودیم داشتیم فایلای ارائه فردامون درست میکردیم.تنها نشستم توی این هوای سرد و میترسم...خیلی وقت بود که ترس نداشتم... تاجایی که یادم میاد هیچ موقع این موقع شب تنها کنار خیابون خلوت نبودم...خیلی تحت فشارم... فشار و نگرانی و استرس داره روح و روان منو نابود میکنه...احساس خستگی و پیری میکنم توی وجودم... با وجود اینکه از نظر دیگران جوونتر از ۳۴ سال به

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام میخواستم بیام از کارم که تازه عوض کردم بگم. از اینکه بالاخره تونستم یه کار مرتبط با رشته‌م پیدا کنم، از اینکه دلتنگی بیقرارم میکنه هرلحظه...میخواستم بگم که اتفاق افتاد، چیزی که همیشه منتظرش بودیم...و الان بیشتر از همیشه دلتنگ و تنها و بی‌قرارم... اونقد تنهام که حتی نمیتونم تلفن بردارم و با یکی صحبت کنم. چون هیچکس اینترنت نداره... چون نمیتونم تماس برقرار کنم با هچکس...فقط نشستم و صفحه‌ها خبری رو رفرش میکنم برای اینکه بفهمم تو کشورم چه خبره، برای ا

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

میدونی مهاجرت چه حسی داره؟ حس میکنی مردی و همه تو رو از یاد بردن... فراموش شدن و از یاد برده شدن رو داری لمس میکنی... اینکه هیچکس یاد تو نیست، اینکه هیچکسی نیست به فکرت باشه... و تنهایی و سکوت و سیاهی مطلقی که توش افتادی... سکوت بی‌پایان...

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام

من دلم نمیخواست ولی، از پس همه چی تنهایی برآم

من دلم نمیخواست هرروز باشم از استرس فردا بی‌قرار...

.

.

.


RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

این هفته رفته بودم اشتوتگارت برای کار. یعنی شرکت بهم کفته بود باید برم این هفته اشتوتگارت کار کنم، از شهر خودم داشتم تمام کارا رو انجام میدادم، ولی خی میخپاستن منو از نزدیک ببینن و بعضی چیزا رو حضوری توضیح بدن، چون همه چیز که با ویدیو کنفرانس و تماس تلفنی ممکن نیست! مثلا بعضی چیزا و نکته‌های کوچیک روی نقشه‌ها رو باید حضوری بهم بگن... خوب بود خیلی چیزا رو یاد گرفتم... از سه‌شنبه عصر تا الان که جمعه‌س و نشستم توی قطار دارم میرم شهر خودم...

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام

میلاد بهم پیشنهاد داد

منم قبول کردم...

ببینیم چی میشه...

چندین ساله که همدیگه رو میشناسیم، از اولین تدریس زبانی که داشتم میلادو میشناسم


RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام

خیلی حالم خوبه

چون یکی دو روزه اومدم ایران

تا آخرای ماه هستم تقریبا

چقد اینجا حااااالم بهتره... چقدر اینجا شادی بیشتری دارم!!

نمیدونم، قبل از مهاجرتم همینجوری بودم یا نه!


RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام

خواب به چشمام نمیاد

گوشی دستمه و هرلحظه صفحه رو رفرش میکنم که خبرای جدید بخونم


RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام توی تمام این مدتی که چیزی ننوشتماونقد اتفاقات عجیبی برام افتاده و توی شک هستمکه توان نوشتن ندارمفقط اینو بگم که از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ کیلو، در عرض ۱۰ روز شایدم کمتر...هیییچی نمیخورم... هییییچی تمام شد میلاد RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

تمام حرف های نگفته ام کلا دیگه خالی شدم از حرف...شدم مثل یه ربات که یه برنامه مشخص بهش دادن. سه روز میرم سرکار، مستقیم میام خونه، اگه خرید موادغذایی داشته باشم میرم بیرون. در غیر این صورت تا دفعه بعدی که میرم سرکار خونه‌ام.هر چند هفته یه بار هم میرم دانشگاه که با دوستام درمورد یکی از پروژه‌هام حرف بزنیم و انجام بدیم...و چشم دوختن به اخبار... و‌ شاهد دود شدن کشورم از دور... RSS

برچسب: نویسنده: khodaya-bebin تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 3:20

صفحه بندی